شادي زندگي، غم انساني

تحقيق شادي زندگي, غم انساني

تحقيق متشکل از 14 صفحه ، در قالب word قابل ويرايش و اماده پرينت بخشی از محتوا :: خوشا به حالشان. لابد حقيقت مورد جستجوي ايشان يك حقيقت دم دست بوده است. درست مثل حقايق دوران كودكي من. وقتي كه بچه بودم، محله، در چشم كودكي من، مركز عالم امكان بود و سقاخشادي زندگي، غم انساني|31016935|golden|تحقيق شادي زندگي, غم انساني
این مطلب در مورد فایل دانلودی با موضوع شادي زندگي، غم انساني می باشد.

تحقيق
متشکل از 14 صفحه ، در قالب word قابل ويرايش و اماده پرينت

بخشی از محتوا ::
خوشا به حالشان. لابد حقيقت مورد جستجوي ايشان يك حقيقت دم دست بوده است. درست مثل حقايق دوران كودكي من. وقتي كه بچه بودم، محله، در چشم كودكي من، مركز عالم امكان بود و سقاخانة سر گذر، مركز قداست عالم. همين چند وقت پيش، دلم هواي محله كودكي ام را كرد ؛ و رفتم. هنوز كساني محله را مركز عالم مي دانستند و براي من دل مي سوزاندند كه چرا بيخود خودم را آواره و در به در كرده ام وهزار توصيه كه برگرد و اصرار داشتند كه حتي بوي لجن جوي هاي اين محله را هم نمي شود با بوي گلاب قمصر كاشان عوض كرد. براي خودشان هم پربيراه نمي گفتند. عادات ساليان عمر را، با ارزش هاي ازلي يكي گرفته بودند.
سال ها عمر لازم بود و از كودكي بايد به نوجواني مي رسيديم، تا محله جايش را به شهر و كشور بدهد و گرايشات ناسيوناليستي، جاي تعصبات محلي را بگيرد و محله را جزئي از يك كل بزرگتر بدانيم كه كشور نام دارد و براي دفاع از ارزش هاي ميهن پرستانه بايد هزاران ناسزا به هزار جاي ديگر مي داديم. غافل از اينكه تمدن بشري، يك قافله است كه صدها سال پيش، شتر سرزمين ما از آن غافله جا مانده بود. ـ اينكه چرا جا مانده بود، موضوع بحث من نيست، فقط مي دانم كه جا مانده بود. ـ اما ما از اين نكته غافل بوديم و هر كشوري را كه از تاريخ ما عقب مانده بود، عقب افتاده و هركه را جلو افتاده بود، گمراه دانستيم و گمان برديم زمان واقعي عالم، زمان جاري در سرزمين ماست و سال ها عمر لازم بود تا بدانيم كه نه تنها سرزمين ما مركز عالم نيست كه اساساً كرة زمين مركز عالم نيست و اين تازه كشفي نبود كه ما كرده باشيم و جوان كه شديم تازه فهميديم آنچه را ما قرار است از فردا كشف كنيم، قافلة تمدن بشري ده نسل پيش از ما كشف كرده. چرا كه وقتي ديگران مشغول كشف چيزي بودند، ما حضور نداشتيم و اگر حضور داشتيم آن را درك نكرديم. نمونه اش هنرمند فرزانة ما كمال الملك است كه در عصر امپرسيونيست ها در پاريس حضور يافت، اما درنيافت كه نقاشي تا دورة امپرسيونيسم پيش رفته و براي همين فقط چند تا كپي از آثار كلاسيك براي ما سوغات آورد. مي پرسيد چرا كمال الملك فقط به آثار كلاسيك توجه كرد ؟ براي آنكه كلاسيسم، هنر برخاسته از دوران قرون وسطي است و براي كمال الملكي كه در قرون وسطي ايران زيسته بود، بسيار سخت بود كه قبل از آنكه در سرزمينش ايران، مراحل تاريخي بعد از قرون وسطي را درك كرده باشند، بتواند امپرسيونيسم را در نقاشي درك كند. فرزانة هنر ما گناهي هم نداشت. او معلول علل تاريخي و جغرافيايي سرزمين عقب ماندة خويش بود. كمال الملك و سرزمينش كه به همراه قافلة تمدن بشري نمي رفته اند